محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

18

رستم التواريخ ( فارسى )

پس نوّاب بنده‌پرور بر فيل سفيد منگلوسى « 1 » در اورنگ زرّين مرصّع به جواهر شاهوار نشسته و هزار شاطر زرّين‌كلاه مخمل‌پوش ، هر صدنفر به يك رنگ لباس ، بعضى عمود زرّين در دست و بعضى مضراب در دست ، از پيش‌رو روان و به‌قدر هفت‌هزار تفنگچى از اطرافش روان ، با چنين كوكبه و دبدبه و طمطراق و مطربان با دف و نقاره و اقسام سازها و رامشگرى ، او را در ميان گرفته ، آمدند تا نزديك به منزل ، نيم فرسخ به منزل مانده از طرف دست راستش زر مسكوك مىافشاندند و از طرف دست چپش سيم مسكوك مىافشاندند . با كمال عزّت و ناز ، وارد و نزول اجلال در منزل نمود و مشغول به عيش و كامرانى شد و با بيست و پنج‌هزار نفر به منزل دويّم رفت و با دوازده‌هزار نفر به منزل سيّم رفت و با شش‌هزار نفر به منزل چهارم رفت و با سه‌هزار نفر به منزل پنجم رفت و با هزار و پانصد نفر به منزل ششم رفت و با هفتصد و پنجاه نفر به منزل هفتم ، نزول اجلال نمود . و جشن پادشاهانه برپا نمود و بعد از اكل و شرب و نوم ، نوّاب بنده‌پرور با پنجاه‌نفر از خواص درگاه و مقرّبين حضرت خود برخاسته « 2 » و خود را به اسباب صيّادى ، آراسته و به جانب جنگل روان شده . ناگاه آهوبرهء زيبايى روبروى نوّاب بنده‌پرور پيدا شد . نوّاب بنده‌پرور خواست آن را بگيرد . آن بره آهو فرار كرده و از گذرگاه رود عظيمى گذشت . نوّاب بنده‌پرور از دنبالش از رود گذشت و هرچند دويد ، نتوانست آن را بگيرد . آخر الامر ، خسته و بىحال بازگشت . گذرگاه رود را گم نمود و نتوانست از رود بگذرد و در آن جنگل بىكرانه ، متحير و حيران و تا دو سال از ميوه‌هاى جنگلى مىخورد و موكب و دستگاهش بىصاحب ماند و خدم و حشمش تا يك ماه در انتظارش بودند . بعد مأيوس شدند و با دل فكار و چشم اشكبار ، بازگشت به دار الملك مهراج نمودند . و چون مهراج با زن و دخترش در معبدى منزوى شده بود ، او را با كمال اعزاز و اكرام ، بيرون آوردند و بر تخت پادشاهى نشاندند و شهر را زينت و

--> ( 1 ) - اصل : منكلوسى . منسوب به منگلوس ، از شهرهاى هند كه در آن‌جا فيل قوىهيكل جنگى و نيز فيل سفيد وجود دارد . ( 2 ) - اصل : برخواسته .